تبليغات|طراحی سایتX
3524 ghesegoo
ghesegoo
dastan hay kootah

درخت چنار دویست ساله است،بلکه هم بیشتر.این را کدخدا گفت به دوستان پسرش که از شهر فقط برای دیدن درخت چنار آمده بودند .آمدن شان برای اهالی یک خبر جالب و مهم بود همه جمع شده بودیم آن پایین میان راه و به این جمع جوان شهری که با شگفتی دور درخت می گشتند عکس می گرفتند و می خندیدند نگاه می کردیم من که آن موقع ها هنوز حساب و کتاب سرم نمی شد دست پدرم را که بالا سر من ایستاده بود گرفتم و پرسیدم: 

-بابا دویست سال یعنی چقدر؟ 

پدرم بی آنکه از شهری ها چشم بردارد گفت: 

-یعنی عمر من و بابای من و بابای بابام.به نظرم خیلی آمد ولی باز هم درست نفهمیدم چقدر میشود.

( ادامه مطلب )


?lale | 22/10/1389 | پیوند | نظر(4)

از لای چشم های نیمه باز نگاه می کنم به صفحه ساعت و سعی می کنم بی آن که ته مانده خواب از پشت پلک هایم بپرد بفهمم چه وقت روز است موفق نمی شوم عقربه ها انگار کش آمده اند و شکم داده اند به پایین دو باره چشم ها را می بندم خط باریکی از نور اریب افتاده روی صورتم و سوزش مختصری که به پوستم می دهد وادارم می کندغلتی بزنم سمت دیوار دیگر مطمئنم خواب نیستم دهانم تلخ و بد مزه است،هر شب که دیر می خوابیم با دهانی تلخ بیدار می شوم انگار سم کلمات در گوشه و کنار دهانم رسوب کرده است.

( ادامه مطلب )


?lale | 29/9/1389 | پیوند | نظر(4)

من که از کوچه تنهایی خود میگذرم/در سرم وسوسه باغ، چه جان میگیرد/و امید مثل یک غنچه ی گل در دلم میشکفد/ابر تردید به یکباره فرو باریده ست/و زمین خواب گیسوی چمن میبیند/دل به دریا زده ام میروم تا خود صبح/می نشینم لب جوی می نویسم بر آب/زنده باد آگاهی

( ادامه مطلب )


?lale | 18/8/1389 | پیوند | نظر(5)

خسته که باشی اولین حسی که به روحت چنگ می زند،لختی و بی تحرکی است.این که بنشینی گوشه ای و به دالان هزار توی گذشته بی هدف سرک بکشی گم شوی بی خود شوی مات شوی و سر آخر با نگاهی به دور و برت بگویی امروز هم گذشت! بعد بر خیزی و کوله باری را که به قدر یک روز دلتنگی دیگر سنگین تر شده به دوش بگیری و بی هدف بروی می روی تا روزی در چروک های صورت پیرزنی فالگیر،سبزی فروش یا حتا بانویی فرهیخته آینده خود را پیدا کنی و به فاصله گم شده در این میان فکر کنی که چگونه گذشت پس؟! 

اگر یک روز شانس این تصویرگری را داشته باشی همان دم برمی خیزی و می گردی دنبال جایی که تو را در آغوش امنیت خود از زندگی سرشار سازد.

( ادامه مطلب )


?lale | 10/8/1389 | پیوند | نظر(4)

ماشین کامران چپ کرده ،این خبری بود که دهان به دهان می گشت در حالی که روایت هر کس با دیگری فرق داشت ولی اصل خبر درست بود و خیلی زود همه جا پیچید.حتی من که دیگر مدتها می شد کامران را ندیده بودم همان روز اول با خبر شدم.

( ادامه مطلب )


?lale | 7/7/1389 | پیوند | نظر(3)

از پنجره كه به بيرون نگاه مي كنم تاريك است همه خوابند انگار. تاريكي و خواب همزاد هم اند خيلي وقت نيست كه اين را فهميده ام. من هم خواب بودم خواب خواب.ناگهان خواب زده شدم از همان وقت كه ماه پاورچين تا پشت پنجره اتاقم آمدو كف پايم را قلقلك داد ديگر نخوابيده ام.

( ادامه مطلب )


?lale | 9/5/1389 | پیوند | نظر(1)

نرمم اما متحرك،پيش مي آيم،مي غلطم،به خود مي پيچم ،برمي خيزم و مي كوبم به صخره ،آري ماسه هاي ساحل اين گونه ايجاد شدند از كوبش تن نرم من به صخره ها.

?lale | 9/5/1389 | پیوند | نظر(0)

خبر خيلي زود پيچيده بود بي سرو صدا،دهن به دهن،درگوشي.به هر كس نگاه مي كردي با زبان بي زباني مي پرسيد يعني تو هم مي داني؟

( ادامه مطلب )


?lale | 25/4/1389 | پیوند | نظر(0)

نميدانم چرا اين طور شد فقط ميدانم كه من بيمار بودم،خيلي بيمار.يعني حال عمومي ام هميشه بد و اميدم از همه بريده بود.بي هدف،بي انگيزه،بي هيچ تحركي به زندگي نباتي خود چسبيده بودم و دلم از انواع نگراني ها آشوب.دنيا را از سوراخ سوزن مي نگريستم و تنگي اش به وحشتم مي انداخت.

( ادامه مطلب )


?lale | 24/4/1389 | پیوند | نظر(0)

باغبان را دیدی /که چه سان گلها را بیرون ریخت؟

و صدا زد که شما را نتوانم پرورد

چه گل زیبایی!

پسری این را گفت و گل و گلدان را با خود برد

( ادامه مطلب )


?lale | 30/2/1389 | پیوند | نظر(1)

کودک که بودم رویاهایم در بزرگ شدن خلاصه می شد. آن موقع ها هنوز درک درستی از بزرگ شدن نداشتم،فکرمیکردم بزرگ که شدی خود به خود همه چیز بر وفق مراد تو خواهد بود.گمان میبردم بزرگها به واسطه یزرگی شان از همه غم و غصه ها گذشته اند و خوش وخرم به زندگی خود ادامه میدهند .










( ادامه مطلب )


?lale | 29/2/1389 | پیوند | نظر(0)

کیک یزدی

خیابان مثل همیشه شلوغ بود سر وصدای عابران در ازدحام ماشین ها گم می شد.گرما همه ی وجودم را در بر گرفته و موهایم زیر روسری به هم چسبیده بود.ذرات ریز عرق از چین زیرگلویم سر میخورد پایین و خطی نازک به جا میگذاشت که میل به خاراندنش کلافه ام کرده بود.لحظه ای از این که زودتر از ماشین پیاده شدم،خودم را سرزنش کردم ولی بوی کیک یزدی مثل رایحه ای جادویی مرا می کشاند سمت شیرینی فروشی که بوی جوانی میداد و روزهایی که قرارگذاشتیم اگر هیچ چیز درخانه نبود دو چیز حتمآ باشد،گل و شیرینی!ان روزها از این چکهای بی محل زیاد می کشیدیم و دنیا با همه بزرگی اش جلو رویمان بودو آرزوهای مان بی تاب برآورده شدن.

( ادامه مطلب )


?lale | 27/2/1389 | پیوند | نظر(0)

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netيك روز كه با مادرم به خيابان رفته بوديم ؛گم شدم.شايد به زور سه سالم ميشد.هر چه فكر ميكنم جزئيات  گم شدن يادم نيست فقط ميدانم كه پيراهني چين دار و خال خالي تنم بود.خال هائي به اندازه تيله؛تيله هائي رنگي؛سبز ؛قرمز؛ نارنجي؛تن سفيد پيراهنم پر بود از اين تيله ها كه لاي چين هاي دامن انگار دست همديگر را گرفته بودند.

( ادامه مطلب )


?lale | 19/2/1389 | پیوند | نظر(2)