خبر خيلي زود پيچيده بود بي سرو صدا،دهن به دهن،درگوشي.به هر كس نگاه مي كردي با زبان بي زباني مي پرسيد يعني تو هم مي داني؟
عمه خانم كنار بساط چاي نشسته بود و استكان ها را يكي يكي برمي داشت و مي گرفت جلو نور با دقت ورانداز مي كرد و دوباره مي گذاشت تو سيني،ول كن هم نبود.
خواهر بزرگم مشغول سفت كردن دكمه هاي مانتو اش بود هي نخ دو لايه را با زور و بلا از سوراخ سوزن رد مي كرد و يكي ديگر از دكمه ها را كه به عقيده او شل شده بود دوباره مي دوخت.
زن عمو نخ دور و درازي دور انگشت اشاره اش پيچيده بودو تند تند دانه سر مي انداخت گاهي هم به عادت هميشه نفس عميقي مي كشيدو زير لب مي گفت اي واي مادر چه روزگاري شده!آن قدر آرام كه بايد حسابي گوش تيز ميكردي تا بشنوي ولي مادرم هميشه مي شنيد ،از سرخي كه به گونه ها و شقيقه اش مي دويد مي فهميدم شنيده است.قلبم تند تند مي زد ريشه هاي قالي را تاب مي دادم دور انگشتم نوك انگشت كه كرخ مي شدآرام آرام باز مي كردم و همان زير لبه فرش نوك انگشتم را با دل انگشت شست ماساژ مي دادم و با غيظ نگاه مي كردم به زن عمو كه پاهايش را روي هم انداخته بود،ابروهايش را بالا كشيده بود وتند تند دانه هاي سر انداخته را مي شمرد دلم مي خواست سرش داد بزنم زنيكه اجاق كور كار خودت رو كردي؟ديگه نشستي اين جا چه كار ؟مادرم تكاني به خودش داد آرام همان طور نشسته خزيد سمت وسط اتاق جايي كه سينا دراز كشيده بود رو به تلويزيون و كارتون تماشا مي كرد.دلم آشوب شد،پينوكيو رفته بود دنبال پدر ژپتو به دريا.طوفان شد موج هاي بزرگ مي زد به بدنه قايق.مادرم رسيده بود كنار سيناآرام دستهاي لاغر و استخواني سينا را گرفت و با متر پارچه اي كه كنار دستش بود خنده خنده آن ها را بست.كوسه به قايق نزديك شد پينوكيو وحشت زده داد زد:پدر،پدر ژپتو،فرشته مهربون يكي به دادم برسه.مادر نرمي گوش سينا را با ناخن گرفته بود پايش را انداخت روي پاهاي سينا و فشار داد صورت سينا سرخ شدداد زد ول كن ول كن .
مادر گفت زور يا منطق؟
سينا داد كشيد:منطق منطق منطق.
مادر نرمي گوش سينا را كشيدپايين انگار مي خواست خوب بشنود
-ديگه از مدرسه فرار نمي كني،تيله بازي و كوچه و ول گردي هم ممنوع.مثل آدم ميري مدرسه مثل آدم برمي گردي.سينا داد زد:چشم چشم چشم ول كن ديگه نامرد.مادر گوش سينا را آزاد كرد بعد پايش را از روي پاهاي سينا برداشت و بدون اين كه سانتي متر را از دور مچ هاي او باز كند پس نشست.
سماور به قل قل افتاده بود عطر چاي اتاق را پر كرد عمه خانم اولين استكان را گذاشت جلو زن عمو. به اشاره مادرم بلند شدم و براي همه قند گرفتم،زن عمو چاي اش را با عجله خورد استكان را نرم تو نعلبكي گذاشت و گفت شيرين كام باشين.مادر آرام گفت:چه عجله اي ؟حالا نشستين.زن عمو بلند شد
-نه ديگه بايد برم سر ظهره. بعد كفش هايش را پوشيدو وارد حياط شد،مادر عمه خانم خواهرم و من به رديف بدرقه اش مي كرديم گوشه حياط كنار درخت خرمالو روي بام توالت سينا ايستاده بود،سايه ی کج وکوله اش افتاده بود لابلاي سايه برگ ها روي كف حياط.مادر اول سايه اش را ديد بعد سر بلند كرد رو به بام و گفت :اون بالا چه غلطي مي كني؟بيا پايين مي افتي.سينا قد راست كرد:
-من ديگه نمي رم مدرسه فهميدي؟ديگه نمي رم.